رمان-داستانی بر اساس واقعیت
می خواستم درس بخوانم. نفهمیدم یهو چی شد خوابم برد احساس سرما می کردم پتو را کاملا روی سرم کشیدم حس بدی بهم دست داده بود،هر چه سعی می کردم تکان بخورم نمی توانستم،با خودم گفتم شاید گاز بخاری مرا گرفته.اما نه!!!می توانم نفس بکشم....خدایا شکرت که زنده ام،اما نه شاید از زنده بودن بیزارم.تک تک سلولهای مغزم سعی در بیدار شدن دارند اما چرا نمی شود،پاهایم تکان نمی خورند،دستهایم همینطور....گویی آنها هم از این زندگی خسته اند و در خوابی بس ژرف فرو رفته اند و قصد بیدار شدن تا ابد را ندارند..................اما نه همسرم چه می شود؟!مطمئنم او در نبود من دوام نخواهد آورد.اندکی ترس سرتا سر وجودم را فرا گرفته،ولی شیرین است.تمام اطرافم را احساس می کنم،حتی می توانم اطرافم را بدون باز کردن چشمهایم ببینم اما افسوس که هیچ کنترلی روی این دو گوهر گرانبها ندارم. زمزمه ای به من می گفت سعی کن تو می توانی!!!سعی کن.... فشار زیادی به خودم آوردم و بالاخره توانستم این جسم سرشار از درد روح را بازگردانم................ شیرین به من گفت غرغر را بگذار کنار و لذت ببر.با خودم کمی اندیشیدم دیدم درست می گوید ولی هر چه سعی کردم نتوانستم.به طبقه بالا رفتیم..تختی کوچکتر از آن یکی اولی را انتخاب کردند و شاه دستور دادند همین خوب است.کفشها را در آورده و بالا رفتیم و نشستیم.هنوز نفسی تازه نکرده بودم که پدر گفت:((منوی غذا نیست...برو منو را از گارسن بگیر و بیاور.))بنده هم اطاعت امر کردم و این کار را انجام دادم. پدر منو را از من گرفت و با احترام تقدیم کامران شاه کرد. کامرانشاه ابرویی بالا انداخت و با چهره ای سرشار از غرور نگاهی به لیست انداخت و سپس آنرا تقدیم به ملکه کرد.فکر می کنم حدود ۱۰ دقیقه ای به منو نگاه کردند ولی چیزی انتخاب ننمودند. منو را به خواهر و شوهر خواهر و همسرم دادند و دستور فرمودند:((اول شما انتخاب کنید.)) من بیچاره هم سر پا همانند یک گارسن خوب و مظلوم ایستاده بودم و صدایم در نمی آمد. بالاخره لیست به من رسید و غذا را انتخاب کردیم. بعد بنده سفارشات آقایان و خانمهای گرام را گرفته و فیش تهیه کردم. پس از آوردن غذا کامرانشاه محبتش گل کرده بود و با توپ و تشر به زور به مادرم کباب می خوراند. مادر هم که از این اصرار پادشاه به تنگ آمده بود سری برگرداند و گفت:((کامران جان اجازه بده من خودم می خورم.))اما دوباره کامران با صدایی بلند و تشر او را مجبور به خوردن کرد......... ادامه را در قسمت سوم بخوانید. صبح بیدار شدم در حالی که فکرهای مزاحم و بیهوده از شب تا صبح مرا آزرده بودند.صدایی شنیدم! ((سلام خانم...حال شما! تماس گرفتم احوالتان را بپرسم.آقای...چطورند؟ واقعا دیشب به من خوش گذشت و از مصاحبت با شما خرسند شدم.)) صدای خنده ای بلند را شنیدم و پس از آن:((با اجازه شما من قصد دارم فردا با جوانها به بیرون شهر بروم اگر شما و همسرتان آقای...اجازه بفرمایید سوگل جان هم با ما بیاید.)) پس از قطع تلفن طولی نکشید که دوباره زنگ تلفن به صدا در آمد. فاطمه تلفن را برداشت:((الو! الو! سلام کامران جان! آره زنگ زدم... گفتند باید از پدرش اجازه بگیریم.)) تازه دوزاریم جا افتاد که چه خبر بوده.فاطمه خانم عمه گرامی بنده که بسیار بی دلیل و علت از برادرم یا بهتر بگویم:فحاش لاابالی و یا عزیز دردانه خانواده و... دفاع می کند و همواره اعمال وی را توجیه کرده و درست جلوه می دهد داشته بر اساس دستور کامران خان که به تازگی تصمیم به ازدواج گرفته از خانواده همسر گرامیش سوگل خانم درخواست و تمنا می کرده که اجازه دهند دختر خانمشان به مهمانی شامی که فاطمه خانم ترتیب داده قدم رنجه فرمایند. از جایم بلند شدم و بیرون از اتاق رفتم. سلام کردم و مشغول شدم.بعد سر ساعت ۷:۳۰ شیرینم همسر گلم را بیدار کردم و بعد از صرف صبحانه به محل کارش بردم.به خانه برگشتم دیدم فاطمه همینطور گوشی تلفن را برداشته و به قول خودش مشغول تلفن بازی است. توی دلم یک چندتایی فحشش دادم و رفتم تو اتاق و مشغول کار با کامپوتر شدم. روز موعود فرا رسید و از طرف شاهزاده ولیعهد جناب کامران السلطنه مقرر گردیده بود که در یکی از رستورانهای گران در خارج از شهر باید مهمانی انجام گیرد. فاطمه هم مثل همیشه اطاعت امر کرده بود. خلاصه ساعت ۲۱:۱۰ شب به آژانس زنگ زدم ماشین نداشت... به چند جای دیگر هم زنگ زدم اما تخم ماشین را ملخ خورده بود. تا اینکه بالاخره ساعت ۲۱:۳۰ موفق به گرفتن ماشین شدم. در مسیرـــکه خیلی هم ترافیک بود و شلوغ ــــ ناگهان مادر پول پرست گلم با همسر بنده تماس حاصل نمود و گفت:((مامان جان عجله نکنین هان! خواهر و شوهر خواهرت هنوز نیامده اند)) پس از طی طریق در این راه بس شلوغ به خانه والدین گرامی رسیدیم. هنگامی که ماشین از سر کوچه به داخل پیچید پدر و مادر و شاه شاهان و نامزدش را مشاهده کردم. کرایه ماشین را حساب کردم و به طرف جمع رفتم.برای اولین بار بود که می دیدم کامران شاه درست سلام و احوال پرسی میکند. از این بابت سخت تعجب کردم.پس از چاق سلامتی با بقیه سخت در فکر فرو رفتم و سعی کردم تا سر انجام علت را یافتم. بله کامران شاه از ترس حفظ آبرویش پیش همسر مغرورش که همان ابتدا و در اولین نگاه بنده متوجه این امر گردیدم این کار را کرده بود. سپس با پیشنهاد پدر سوار ماشینها شدیم و عازم به طرف بیرون شهر. به رستوران موعود رسیدیم و داخل شدیم. کامران شاه به همراه ملکه جایی را انتخاب کرده و از همه دعوت کردند که آنجا بنشینند. ناگهان کامران لحظه ای درنگ کرد و گفت:((نه اینجا خوب نیست برویم بالا.)) طبق معمول همه اطاعت امر کردند و دستور را اجرا. پس از مستقر شدن در بالا دوباره فیل شاهنشاه یاد هندوستان کرد و ابلاغ فرمودندکه:((بلند شویم برویم یک طبقه بالاتر بهتر است.)) بنده که حسابی از کوره در رفته بودم شروع به غر زدن به همسرم کردم.............ادامه داستان در شماره بعد ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی بجا مانده ازآنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم بجز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردند که هم دردند شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند بسوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمم اشکشو کم میاره سرنوشت چشماش کوره نمی بینه زخم خنجرش می مونه رو سینه لب بسته سینه غرق به خون قصه موندن آدم همینه وقتی مرغ زخمی شب رو دیوارای خونمون می ناله وقتی دیواری به دستی نمی لرزه دل سلاخی از این بغض پر از خون نمی ترسه چی بگم زندگی با این همه غم نمی ارزه زندگی با این همه غم نمی ارزه چی بگم وقتی قناری تو بهارم نمی خونه توی آسمون ابری یک ستاره نمی مونه وقتی حوضا پر خونه دست خستم شعر آزادی رو هیچ کس نمی خونه زندگی با این همه غم نمی ارزه پس از خرابی مغازه ها مشاجره و دعواها از سر گرفته شد ومحمود دوباره خواسته خود یا بهتر بگویم خواسته همسر خود را مبنی بر فروش خانه تکرار نمود.در این برهه از زمان محمود وحمید در خانه فروغ و مهدی وخواهر کوچکش وعشرت در خانه مادر عشرت زندگی می کردند. این زمان برای مهدی یکی از سخترین زمانها بود زیرا وی پسر حساس و زود رنجی بود. و در خانه پدر عشرت با او بد رفتاریهای بسیاری می شد و مدام از خاله و دایی و هر کس دیگر ناسزا می شنید.حتی یک روز خاله کوچکش بخاطر هیچ یک سیلی در گوش او زد که این اتفاق هم بسیار برای مهدی سخت و غیر قابل هضم بود.((این خاطره هم هرگز فراموش نخواهد شد.)) تا اینکه خانه با قیمت بسیار ارزان وزیر قیمت به فروش رفت و محمود به قول خودش سهمش را گرفت وبقیه پول که متعلق به خواهران و برادران دیگر بود به فروغ و مریم بخشیدند و آنها یک آپاتمان در یکی از نقاط خوش آب و هوای شهر خریداری کردند.در این هنگام بود که عشرت هر گونه ارتباط شوهر و فرزندانش را با خانواده پدری قدغن کرده بود وتا ماهها اجازه رفت وآمد به محمود و فرزندان را نمی داد.در این زمان دختر محمود متولد شده بود ومهدی و حمید به دبستان می رفتند.محمود در این هنگام در سازمان آب مشغول به کار بود وباز هم خواسته های پایان ناپذیرش مبنی بر درخواست پول از فروغ ادامه داشت.در این هنگام محمود وخانواده اش زندگی سختی را داشتند و پدر خانواده زیر زمینی را اجاره کرده بود و در آن زندگی می کردند.حقوق محمود را چند ماه چند ماه نمیدادند.بیشتر اوقات در خانه جر و بحث و مشاجره بود.گاهی هم عشرت قهر می کرد و به خانه مادریش می رفت.محمود هم عصبانیت خود را بر روی مهدی و حمید خالی نموده وآنان را بشدت کتک می زد.در جو موجود مهدی که ۸سال بیشتر نداشت کنترل عصبی خود را از دست داده بود.در مدرسه هم نمی توانست بدرستی به دروس معلم گوش فرا دهد.بهمین خاطر نمرات خوبی را کسب نمی کرد سپس بعلت عدم کسب نمرات مطلوب عشرت وی را کتک می زد و روزی از روزها که هیچگاه فراموش نخواهد شد عشرت بخاطر کم آوردن نمره املا مهدی را با جارو کتک زده و با لباس داخل خانه او را از در بیرون انداخت.((این خاطره هرگز فراموش نخواهدگردید.))روزی دیگر فروغ با اینکه عشرت رابطه او با بچه ها را ممنوع کرده بود به خانه آنان آمد ولی با عشرت دعوای سختی کردند واوعشرت را نفرین کرد ورفت.مهدی غمگین بود و بهمین خاطر نمی توانست دقیقا درسهای معلم را متوجه شود بهمین دلیل هم از معلم وهم از مادرش کتک می خورد.روزی در مدرسه به همه دانش آموزان نامه هایی برای کمک به دانش آموزان نیازمند دادند.مهدی وحمید هم یکی از آنها را به خانه آوردند اما........وقتی عشرت آن را دید به مهدی گفت: به مدیرتان می گفتی من هم یکی از آن بچه های مستضعف هستم و یکی باید به خودم کمک کند.مهدی از این حرف تکان بزرگی خورد.البته محمود بخاطر این حرف عشرت او را سرزنش اما چه فایده.......((این خاطره هم هرگز فراموش نخواهد شد. در گذشته های دور شخصی با نام حسین زندگی می کردکه فردی آرام وفرهیخته واهل علم بود.وی در جوانی در دانشسرای ارتش مشغول تحصیل وپس از ازدواج با همسر مورد علاقه اش زندگی آرامی را آغاز کرد.سپس در اداره فرهنگ استخدام وبه شغل معلمی مشغول شدو بدین وسیله امرار معاش می نمود.بعد از گذشت یک سال از ازدواجش خداوند به اوقرزندی داد و همینطور با گذشت سالهای متمادی خداوند فرزندانی دیگر نیز به وی عطا نمود.او بهمراه همسرش منیر بخوبی و در کمال آرامش زندگی می کردند.با گذشت زمان فرزندان او بزرگ وبزرگتر شده و فرزند ششمی یا آخری اوبنام محمود تنها شش سال داشت که حسین به رحمت خدا رفت و همسرش منیر با کمال از خود گذشتگی و ایثار از فرزندانشان نگهداری نمود.فرزند اول خانواده بانام محمد در سن ۱۴سالگی با کار کردن به مادرش در اداره زندگی و امرار معاش کمک میکرد.فرزند دوم خانواده با نام فروغ س از گذشت چند سالدر سن ۱۷ سالگی به تدریس در مدرسه ابتدایی پرداخت و بدین ترنیب مادرش را در اداره زندگی یاری نمود.دختر سومی نیز پس ازمدتی مشغول به کار شد.در این حال دختر چهارم خانواده با نام مریم که فردی بی آزارو مظلوم بود همواره مورد ظلم واذیت وآزار فرزند ششم خانواده محمود فرار میگرفت.سالهااز پس یکدیگر می گذشت و برای اینکه محمود فرزند کوچک خانواده عدم وجود پدر را حس نکندمنیروفروغ خیلی او را دوست داشته و هیچ چیزی را در زندگی برای او کم نگذاشته بودند.محمود خیلی زود درس را کنار گذاشت.وی ورزشکار زبده ای بودو در رشته هندبال تبحر خاصی داشت.چندی نگذشته بود که محمود با دختری به نام عشرت آشنا شد و از خانواده اش خواست که از او خواستگاری کنند.در حالی که محمودوعشرت با یکدیگر نامزد بودندمحمود به خدمت سربازی رفت.پس از خدمت سربازی با آوردن فشار به خانواده خودکه این فشار نیز از طرف خانواده عشرت بر او وارد می گشتبه در خواست پولهای هنگفت از منیرو فروغ میکردو به زور آنان راوادار نمد که برایش ماشین بخرندتا با آن کار کند.اوبرای رسیدن به خواسته هایش به اذیت وآزار مریم که فردی بسیار مظلوم و بی آزار بود می پرداخت و او را هرزگاهی کتک میزد.بطوریکه تمام افراد خانواده از اعمال زشت محمود عاصی شده بودند.در همین هنگام بود که فرزند اول خانواده یعنی محمد بهمراه خانواده اش به خارج از ایران رفت.پس از ازدواج محمودوعشرت فشارهای محمود بر خانواده اش بیشترو بیشتر گشت بطوریکه گاهی اقدام به کتک زدن فروغ می نمودوتقاضای پولهای هنگفتی از آنان میکرد. تا اینکه منیرزمینی را که ارث شوهرش بودودر یکی از نقاط مطلوب شهر قرار داشت را به نام محمود کرد.سپس با فشارهای عشرت وخانواده اش محمود این زمین را زیر قیمت به یکی از برادران عشرت واگذار نمود.پس از گذشت ۲سال از ازدواج محمودوعشرت خداوند فرزندی بنام مهدی به آنان عطا نمود ودوسال بعد نیز پسری به نام حمید چشم به جهان گشود این در حالی بود که عشرت روز به روز فشارها را بر محمود بیشتروبیشترمیکردتا اینکه محمود به کلی با خانواده اش قطع رابطه نمودوفروغ که علاقه خاصی به مهدی داشت گاه باآمدن به خانه محمودبه دیدن بچه ها می آمداما با رفتار تندو زشت عشرت و شوهرش مواجه میشد.محمود مدام با طرح نقشه توسط عشرت از خانواده اش تقاضای پول می کرد.چندین سال به همین منوال گذشت و در حالی که مهدی می رفت که ۷ ساله شودوبه مدرسه رودمنیر مادربزرگش چشم از جهان فروبست وبه خواب ابدی فرورفت.در این حال عشرت باردار بود.
))اندک اندک بخاطر جو نامطلوب خانه-کتک زدنها-مشاجره ها و...رگه هایی از افسردگی در مهدی پدیدار شد. چند سال گذشت و محمود از سازمان آب بیرون آمد وماشینی خرید و با آن مشغول به کار شد.وی با این اتومبیل سرویس دبستانی شده بود که مهدی و حمید درآن تحصیل می کردند.در این برهه نیز مشکلات همیشگی ادامه داشت.محمود بخاطر فشارها و اوقات تلخی های عشرت اقدام به سیگار کشیدن در خارج از منزل می کرد.محمود و حمید که گمان می کردند جان پدرشان با سیگار کشیدن در خطر است این موضوع را به مادرشان می گفتند.ودوباره همان آش وهمان کاسه ....دوباره جنجالها آغاز می شد.محمود هم تلافی آنرا به سر بچه ها در می آورد و آنان را در خارج از منزل کتک می زد.روزی محمود در خالی که دلی پر از پسرانش داشت بهمراه آنها از خانه خانه خارج شده و به کتک زدن آنها درون ماشین مشغول شد.وی دمپایی خود را درآورد وچنان بر سر بچه ها می کوبید که مو بر تن آنان سیخ می شد.بعد از ظهر همان روز محمود دچار عذاب وجدان شده بود و می خواست هر طور شده از دل بچه ها درآورد ولی غرورش اجازه نمی داد.زیرا وی مردی مغرور بودوکمتر یا بهتر بگویم هیچگاه با فرزندان خود صحبت نکرده واجازه اظهار نظر و درددل به آنها نمی داد.برای اینکه دل پسران را بدست آورد اقدام خریدن جوجه مرغ برای آنان کرد.مهدی هم که علاقه خاصی به پرندگان و جانوران داشت بزودی ناراحتی خود را فراموش کرد.اما هنوز چند روزی نگذشته بود که در یک روز ظهر هم انگیز وقتی که مهدی و حمید با هم بازی می کردند در حالی که پدر و مادرشان خواب بودند.ناگهان محمود با چشمانی قرمز و قیافه ای وحشتناک به سمت بچه ها حمله ور شد و آنان را بشدت کتک زد که هیچ تعجبی نداشت زیرا این کار همیشگی وی بود .بیشتر اوقات نیز عشرت وی را تحریک کرده و او را به جان بچه ها می انداخت.اما این بار با دفعات دیگر متفاوت بود زیرا محمود مشت خود را گره کرد و با تمام وجود در بینی مهدی فرود آورد.مهدی که ۱۲سال بیشتر نداشت در حالی که در خون می غلتید نقش زمین شدو از حال رفت.آری این مرد بی رحم بینی او را شکسته بود.ساعتی بعد محمود با غرور کار خود را تحسین کرده و اظهار داشت:من از عمد بینی تو را هدف قرار دادم و دوباره هم این کار را انجام خواهم داد.حمید را هم تهدید کرد که اگر اذیت کنی بینی تو را هم خواهم شکست.متاسفانه ۲روز بعد این کار را انجام داد.وهمین بلا را بر سر حمید هم آورد.محمود به بچه ها گفت که اگر دوباره اذیت کنند در سرویس(ماشینش)جلوی تمام دانش آموزان آنان را کتک خواهد زد و آبروی آنها را خواهد برد.وهمین کار را هم انجام داد وچنان سیلی در گوش مهدی زد که تا چند روز جای آن کبود بود.حمید را هم چنان زد که از پشت گوشش خون بیرون زد.در این هنگام مهدی افت تخصیلی قابل توجهی کرده بود و کم کم افسردگی وی شدید و شدید تر می شد وبه وسواس فکری نیز دچار شده بود.زیرا همه چیز در خانه آنها زور بود حتی خواب ظهرها.((هیچگاه از یاد نخواهم برد و تا عمر دارم از خواب ظهر متنفرم زیرا بهمین خاطر کتکهای فراوانی خورده ام .
)) محمود در این حین نیز به کتک زدن مریم به فروف فشار می آورد که به برادران و خواهرت که در خارج از کشور زندگی می کنند بگو برای من پول بفرستند تا ماشینم راکه قدیمی شده عوض کنم.
| Design By : nightSelect.com |

